چوب دار

گذشت و می گذرد روز و روزگار رفیق

قلندرانه و بی باک و خاکسار رفیق

نمی دهد قدِ دردت به رنج اندک ما

غمی تو چون پر کاه است و اختصار رفیق

چگونه شرح دهم درد جان گداز دلم

به غم درونیِ مزمن شدم دچار رفیق

غرور و عزت ما رفته برنمیگردد

ز شهر میمنه تا کابل و تخار رفیق

به زیر تیغ جلادان شهر بسمل وار

فتاده ایم بسی ناتوان و زار رفیق

دلم شکسته تسلّی نمی شود قسم است

ز خاطرات جگر سوز سال پار رفیق

دمی بگریم و یا غنچه وار خنده کنم

قضا رقم زده را، نیست اختیار رفیق

سراسرِ بدنم را گرفته لشکر غم

نمی شود بخدا سینه ام قرار رفیق

به حال زار و پریشان خود چه چاره کنم؟

که می رود سرِ ما پای چوب دار رفیق

دلم گرفته و جان بر لبم رسیده اگر-

نیامدی به عیادت، بیا مزار رفیق

ب.ق

16/3/1403