لبریز فراق

روزی از کوچه و بازار تو دیدار کنم یا نکنم

تن خود را به فدای دل بیمار کنم یانکنم

نرسیدم به هوایی که شوم بی پر و پروای غرور

ناله ها از دل تنگم بکشم جار کنم یا نکنم

دوستانم که به دور است تن و جانم شده لبریز فراق

شکوه ها از خود و از مردم اغیار کنم یا نکنم

بس که ناچار و ضعیفم چو درختِ کهن و پیر کنون

شدم از باد حوادث خم و اقرار کنم یا نکنم

درد بسیار به دل دارم و این زندگی آخر شده است

گله از عمر به سر رفته و بی بار کنم یا نکنم

همچو یعقوب نبی چهل و دو سالی بگذشت از عمرم

کُلّ دَورِ هدرم صرف تو انگار کنم یا نکنم

دل نبستم به جهانی که فنا خوی ستمگار بُوَد

سر و جان را همه قربان تو بسیار کنم یا نکنم

گرچه«قطره» دلش آزرده و غمگین شده بسیار ولی

پسِ پیری تو بگو شوق تو را یار کنم یا نکنم

لیل 17/18/8/1403

May be a black-and-white image of one or more people and beard

بوالعجب

هرگز نبودی هیچ وقتی خنده لب

مثلت نباشد در جهان یک بوالعجب

پُر بی کس و آواره ی غفلت شدی

در خاکساری گشته ای تنها وتب

دایم دلت تمثال وحشت خانه بود

با رفتنی رنگت نگشتی مضطرب

اندر کشاکش ها میانِ عقل و دل

فریاد ها خوابیده پهلویی طرب

آیینه دادنددست تو تا بنگری

معکوس دیدی خویش را زشت و غضب

پیشانی ات ترش و دلت در زیر بار

چون سر به سر افتاده غم هایت سبب

آزاد هرگز کس نباشد در جهان

شد اختیارت دست شیخِ محتسب

آشفته وضع از هر طَرف پهلو زدی

دیوانه دادند آخرش تو را لقب

ای قطره از هر دو سرا بگذر برو

زین جاده پیهم پیش رَو یک دو وجب

ق.ب

19.8.1403

لشکر شمشیر

مسعود ز اندوه تو آشفته، فضایم

پنجشیر تبر خورده که بی طبع و هوایم

تصویر تو الگوی جوانان خدنگ است

برگرد دمی باز تو با حکم خدایم

با روح تناسخ نفسان خیز که یکبار

تا خاک قدم های تو را سرمه نمایم

گر دیدن روی تو درین دارمحال است

در خواب نماجلوه که مشتاق لقایم

شهنامه ی دیگر بنویسم به مقامت

فردوسی ثانی تو شوم جنگ سرایم

پیکار کنم در صف مردان خداوند

با لشکر شمشیر به پنجشیر دَرایم

با نعره ی دلکش بزنم فرق ستمگر

پیکار کند تیغ گلو، هوی و هیایم

از سایه که هر سو شده انبار نترسم

خورشید طلوع کرده که زنگار زدایم

قطره بقایی

18/6/1403

چند دو بیتی

جوانان وطن بیمار و زارند

غم و درد و الم انبار و خوارند

نمی دانم بگریم یا بخندم

که سر ها تحفه های دار و مارند

****

شرر خویی به سوی من نظر کرد

دلی پر حسرت و خونم خطر کرد

بداد از جام انگور لبانش

دو عالم زهد و تقوا را هدر کرد

****

ز عشقت سوختم دودم کبابم

سَپند مجمرِ شاخِ نباتم

غمم دردم، سرشکم با که گویم

شدم رسوای عالم نیست باکم

****

هوای سینه ام دلگیر گشته

غبار آلوده و بی پیر گشته

خداوندا بکن رحمی به حالم

دلم زندانی و زنجیر گشته

****

نفهمیدم سکوتم اضطراب است

توهّم در خیالاتم به خواب است

دراین جولانگهِ اندیشه و فکر

دو پای شعر بی غش در رکاب است

****

ندارد دوستانم مهر و الفت

تو گویی رفته عطر و بوی نکهت

نمی دانم چرا احساس گم شد

نه رغبت کارگر شد نی مُرَوّت

****

دلی پر درد من سوزد در آتش
که آتش بد گهر بود اصل ذاتش

حریص و کینه توز است فطرتی او

بسوزد هرچه باشد ارتباطش
. .................

اسیر مست عشقم بی محابا

شهید قهر تو ام پرنیانا

تمام رشته ها در تار و پودم

هوایت کرده است ای جان جانا

سرودم زار و خون آلود و غمگین

غزل های پر از مفهوم و وزنین

قریحش گل کند هر کی بخواند

شود شاعر سراید شعر نغزین

قطره بقایی

بام فلک

با روح تو در خواب سفر می کردم

بی دست تو احساس خطر می کردم

از بام فلک گذشته تا عرش خدا

عالم همه را زیر و زبر می کردم

پرواز به آسمان عجب کیفی داشت

وقتی که به خنده ات نظر می کردم

خورشید نگاهت که دما می بخشید

آتش زده وشور و شرر می کردم

پرسیدمش از حال و هوایی عقبا

او بود خموش و من حذر می کردم

دستم بگرفت و درس حکمت آموخت

شرم آب شدم اگر هدر می کردم

اسرار و کرامات بگفتا اندک

گر باز کنم دهن ضرر می کردم

یک جمله بگفت و دور شد از نظرم

جز قطره دگر که را خبر می کردم؟

قطره بقایی

لیل16/17/1403

May be an image of 1 person