لبریز فراق
روزی از کوچه و بازار تو دیدار کنم یا نکنم
تن خود را به فدای دل بیمار کنم یانکنم
نرسیدم به هوایی که شوم بی پر و پروای غرور
ناله ها از دل تنگم بکشم جار کنم یا نکنم
دوستانم که به دور است تن و جانم شده لبریز فراق
شکوه ها از خود و از مردم اغیار کنم یا نکنم
بس که ناچار و ضعیفم چو درختِ کهن و پیر کنون
شدم از باد حوادث خم و اقرار کنم یا نکنم
درد بسیار به دل دارم و این زندگی آخر شده است
گله از عمر به سر رفته و بی بار کنم یا نکنم
همچو یعقوب نبی چهل و دو سالی بگذشت از عمرم
کُلّ دَورِ هدرم صرف تو انگار کنم یا نکنم
دل نبستم به جهانی که فنا خوی ستمگار بُوَد
سر و جان را همه قربان تو بسیار کنم یا نکنم
گرچه«قطره» دلش آزرده و غمگین شده بسیار ولی
پسِ پیری تو بگو شوق تو را یار کنم یا نکنم
لیل 17/18/8/1403

