عشق و حرص

توان و تاب دل آخرنمانده در تن من

به خاک گور رَود آرزوی درجن من

گداز و درد و الم آتشی دگر دارد

ز خاک دان سیه سر کشیده گلبن من

ز پا فتاده ام و بی عصا محال که باز

قدم به کوه تو مانَد دل و شکستن من

غبار دشت هوس داغ لاله زاردل است

هجوم حسرت شوق است رنگ گلشن من

ز حرص و آز جهان سینه را دوکان کردم

مطاع نیست دگر در بساط گلخن من

دَر عالمِ اوهام آنقَدَر بخود پیچیدم

کجا رها شده ام از گمان رهزن من؟

نشد که از هوس و حرص پیشتر بروم

که از خودم گذری نیست تا به رفتن من

بلند و پست تراشیده بیم هر دو جهان

دَرعشق خام کی است«قطره» خاک و مدفن من

قطره بقایی

21/10/1403 جمعه

نخل حسرت

نخل حسرت

بعد ازین آتش فشانم سینه را پُر غم کنم

نخل حسرت را بسوزم دود را پرچم کنم

بیدلان از بوی من گیرند منزل را سراغ

گر دلی با من نجوشد درد را محرم کنم

شکوَه ها بیداد دارد از بلند و پست من

گر نگویم عیب ها را موی چینی کم کنم

بسته است عشق و محبّت دست ما را ورنه دوش

در رکابم آسمان را زیر پایم خم کنم

در بساطی امتحانگاهِ جنونم قیس وار

هرکه خون از کف نریزد خون او را دم کنم

گر ستیزد مدّعی با یاوه تازی های پوچ

بعد ازین من آشکارا صحبت مبهم کنم

بی حیایی و هوس ها جای الفت می چلد

عشق بازاری ندارد ناله و ماتم کنم

سفله پروردی جهان بوی خباثت میدمد

شاخ سنجد سرکشم تا پوششِ عالم کنم

بس که نازک می تراشد صنعتی خیّال من

صفر هستی را بکاهم دو جهان مدغم کنم

قطره شد دلگیر از طاووس این نیرنگ ها

هرچه پیش آمد نشاید چشم و ابرو خم کنم

قطره بقایی