عشق و حرص
توان و تاب دل آخرنمانده در تن من
به خاک گور رَود آرزوی درجن من
گداز و درد و الم آتشی دگر دارد
ز خاک دان سیه سر کشیده گلبن من
ز پا فتاده ام و بی عصا محال که باز
قدم به کوه تو مانَد دل و شکستن من
غبار دشت هوس داغ لاله زاردل است
هجوم حسرت شوق است رنگ گلشن من
ز حرص و آز جهان سینه را دوکان کردم
مطاع نیست دگر در بساط گلخن من
دَر عالمِ اوهام آنقَدَر بخود پیچیدم
کجا رها شده ام از گمان رهزن من؟
نشد که از هوس و حرص پیشتر بروم
که از خودم گذری نیست تا به رفتن من
بلند و پست تراشیده بیم هر دو جهان
دَرعشق خام کی است«قطره» خاک و مدفن من
قطره بقایی
21/10/1403 جمعه