معدن گنجینه

روز تـا شـب نقـش یارم در رُخِ آیینه بود

هرطرف میرفت پا، دل حاکمِ این سینه بود

درد گُل کـرد و غـزل شد در خیال و دفترم

طبـع سرکش کارگاهِ این دل بی کینه بود

ریخت اشکِ چشم گردون در مقامِ فقر من

این طلسم عجز ما در خرقه ی پشمینه بود

فکـر دنیـا را نداریـم ار ز عقبـا بگـذریم

یک جهـان مشتـاق، در بـال و پَرِ آیینه بود

مست دو عالـم به سـر دارد کـلاه عـزّ و جا

چون شرابِ ناب وحدت، از دِل کنگینه بود

قدرتی نیست درسلوک عجز ما جز پای دل

تا زدم پلکی زمین تا آسمان هـا زینه بود

سخت دشواراست خلایق را زغفلت وارهی

در قفس ها جستُ خیز ازفطرَتِ بوزینه بود

بس که واعظ هرزه تازی پشت منبر میکند

از تحیّر دست و پایم در رکابِ خینه بود

عشق را در کنجدل های خرابه کن سراغ

روح پیرم شـاد بـادا معـدَنِ گنجینـه بود

«قطره» ایِ احتیـاجت آبلـه دارد چـه باک

ماجرا کم کن که زخمت کهنه و دیرینه بود

محمد ادریس بقایی (قطره)

چوب دار

گذشت و می گذرد روز و روزگار رفیق

قلندرانه و بی باک و خاکسار رفیق

نمی دهد قدِ دردت به رنج اندک ما

غمی تو چون پر کاه است و اختصار رفیق

چگونه شرح دهم درد جان گداز دلم

به غم درونیِ مزمن شدم دچار رفیق

غرور و عزت ما رفته برنمیگردد

ز شهر میمنه تا کابل و تخار رفیق

به زیر تیغ جلادان شهر بسمل وار

فتاده ایم بسی ناتوان و زار رفیق

دلم شکسته تسلّی نمی شود قسم است

ز خاطرات جگر سوز سال پار رفیق

دمی بگریم و یا غنچه وار خنده کنم

قضا رقم زده را، نیست اختیار رفیق

سراسرِ بدنم را گرفته لشکر غم

نمی شود بخدا سینه ام قرار رفیق

به حال زار و پریشان خود چه چاره کنم؟

که می رود سرِ ما پای چوب دار رفیق

دلم گرفته و جان بر لبم رسیده اگر-

نیامدی به عیادت، بیا مزار رفیق

ب.ق

16/3/1403

امروز 21 جوزا مصادف است به سال روز ارتحال ملکوتی حضرت (نجم العرفا) مرشدنا حیدری وجودی رح

رند و پاکباز

وجودی عارفی دریا دل و والا مَقام

ز وحدت باده ها نوشید بیش از یک دو جام

شهنشاه بلنداخترکه دُر پرورده است

عقابان خیالش می کَشد گوهر مدام

طریقت را بنا کرد از گِل و بنیاد عشق

وجودی و شهودی پایدار و مستدام

ز بی دردی دردش عبرت آورد ارمغان

در اقلیمی سخنور لنگرش میزد خرام

ز کفرو دین گذشت اندیشه اش دُلدُل سوار

به زیری پای فکرش کرسی و لوح و قلام

به سلک معرِفت شد انتخاب ذوالجلال

به میدان تحیّر رخش هوشش بی لگام

می تحقیق را در وادی حیرت چشید

زبانش جوهرِ آیینه ی گویا کلام

طریقت را ز تحقیق و معاش ایجاد کرد

قِدم پرداز و حادث باورانش کرد نام

شرر واری سخن هایش براق و بی نقاب

کراماتش تجلیگاه معنی شد تمام

قلندر وار و رند پاکباز و بی ریاست

کفن پوشید و لیکن زنده جان و مستدام

سلوک و مکتبش آیینه ی عرفان و عشق

مقاماتش زهستی تا عدم دارد دوام

قطره بقایی

طور عشق

یک شب نشسته بودم درکوه طور عشقم

او ذرّه جلوه ی کرد اکنون تنور عشقم

آتش دمید دمادم آن ساقی شرر خوی

باده ز دیده جوشید مخمور شور عشقم

از برق تیغ نازش خورشید می هراسید

بایک گلو تغافل حیرت به نور عشقم

از جام سرمه سایش یک جرعه سرکشیدم

فریاد و ناله کر شد،غرق بحور عشقم

از مسکَنِ حضورش در سینه مشت خون را

بی تاب می تپاند چندانکه زور عشقم

با لشکرِ نَفس ها کُ او قاصدِ نگار است

در سینه می خرامد ساز و سرور عشقم

سودای نرگسش را به نقد جان خریدم

محشور صد قیامت،توفان صور عشقم

در هستی و عدم چون مستانه جلوه کردم

در عالم تناسخ زنده به گور عشقم

شبنم ز فرصتِ کم،سر بر ندارد آخر

سرباز و پاسدارِ مهرِ حضور عشقم

از عالمی جمادی ما را کشید برقش

مدیون جلوه زار سبز مرور عشقم

ق.ب

سرما برسد

دو قدم مانده که بارانه و سرما برسد

موسم تند حریصانه ز پهنا برسد

چرخ گردون و فلک بر سر ما تیغی داشت

کاش میشد عِوَض برف ز گرما برسد

چه کنم من ز دلِ تنگ که غم را بِکَشم

مَگَرم عشق به دادِ دِلِ شیدا برسد

دل پر حسرت من بود که شبها خون شد

آنقدر سوخت که دودش به ثُریا برسد

نیست ما را حسرتِ باده و ساغر بر سر

مگرم باده ء تلخ از طور سینا برسد

هرکه را دیدم و در بادیه سرگردانست

غیر ما کیست درین قافله دریا برسد

می نویسم آنچه دل گفت بگو می گویم

که ز حلقوم کسی ناله به نجوا برسد

حکمتِ داشت مه تابان و سیاهی زلفش

نگذارم دِلِ شب در رُخِ فردا برسد

بقایی(قطره)

رخش خیال

چه خیال داری دلِ داغ دارم که نخفتی امشب

به سپهر گردون بِکُشوده ی پر که رَسی به منصب

به هزار گامی تک و تاز نفست به هوس غنودی

بِخِرام رخشت به هوای وصلی که نه یی مقرّب

هدف ار بزرگ است، دلِ آسمان را بِشِگاف و خون کن

تو ز خاک هموار، طَمع چه داری بِگُذر ز ملعب

ز اسارتِ تن، دمی از خودت دور سفر کن و سَیر

تو ز وهم و بیمت چه براری آخر، که نبسته ی لب

به هزار فرسنگ حقیقت از نقش خیال دور است

که کسی نبیند صُوَری به زهر و پرِ نیش عقرب

چو خیال بُکرت ز عدم نجست از سد و بند زنجیر

بشِکن سر و بیضه ی تن، پر و بال بزن به اغلب

دل سرکش ات قطره گر آسمان تاز و هوا خراش است

به رکاب حیرت تو ببند پا، تا نشوی مُذبذب

قطره بقایی لیل24/4/1403

وزن:متفاعلاتن 3X

قلزم طوفانی

ما دل به تو دادیم ولی باک نداریم

پروای جهان و غم افلاک نداریم

دل زنده ی عشقیم درین گلشن عرفان

بیمی ز رهِ خوف و خطر ناک نداریم

چون آه جگر سوز که درسینه نگنجد

در عالم پُر رنگ دگر خاک نداریم

از جای نجنبیده به هر جای رسیدیم

هرچند دو بال و پر چالاک نداریم

آیینه مقامیم به زنگار نجوشیم

کین در دلِ بی کینه و صد چاک نداریم

در قلزم طوفانی و گرداب سواریم

اوهام ز موجِ رمِ کولاک نداریم

هرچند که درگیر به آفات جهانیم

شوقی عملِ پودر و تریاک نداریم

درویش زمانیم درین عصر معاصر

چون سایه فتادیم ولی تاک نداریم

مامست و خماریم چه هُشیار چه بی هوش

در دل هوسِ شربت کنیاک نداریم

تیزاب و شرر پر شده در آب و گلی ما

هرلحظه به جز حال اسفناک نداریم

گر آه کشیم از دل پر حسرت و خونین

چون اژدر بی پیر دگر باک نداریم

قطره بقایی

لیل 1-2-5-1403

بستر خورشید

شهری که حکیمش دیوانه ی زور است

برحق شده باطل عاقل کل و کور است

شاعر شده مجنون جاهل شده عالم

مردم همه این جا دیوانه ی جور است

گویا که قیامت برپا شده امروز

هرجا همه جنگ است هر سو شر و شور است

در ملک خراسان در بستر خورشید

دل ها شده تاریک هم رنگ تنور است

ای مهد ستمدیده، در کشور غم دیده

آهو بچه هایت خوراک شغور است

شاهان و وزیران در فکر قبایند

پاپوش و لباس ما ژنده ی ژور است

از مرگ مکرّر دل خسته و زاریم

مردان به اسارت، زن زنده به گور است

ای قطره تو بس کن از شکوه و زاری

طبعی که تو داری چون موج بلور است

ب.ق

18/5/1403

لشکر شمشیر

مسعود ز اندوه تو آشفته، فضایم

پنجشیر تبر خورده که بی طبع و هوایم

تصویر تو الگوی جوانان خدنگ است

برگرد دمی باز تو با حکم خدایم

با روح تناسخ نفسان خیز که یکبار

تا خاک قدم های تو را سرمه نمایم

گر دیدن روی تو درین دارمحال است

در خواب نماجلوه که مشتاق لقایم

شهنامه ی دیگر بنویسم به مقامت

فردوسی ثانی تو شوم جنگ سرایم

پیکار کنم در صف مردان خداوند

با لشکر شمشیر به پنجشیر دَرایم

با نعره ی دلکش بزنم فرق ستمگر

پیکار کند تیغ گلو، هوی و هیایم

از سایه که هر سو شده انبار نترسم

خورشید طلوع کرده که زنگار زدایم

قطره بقایی

18/6/1403

May be an illustration of 1 person and beard

غرور پامیر

اگرچه باغ دلم در بهار زم زده است

اما ز نگهت گل این دیار شم زده است

اگرچه کچکنه ی تن غرور پامیر است

سقوط کابل و بلخ و تخار غم زده است

به گفتگو دهنم را چگونه باز کنم

مرا به پیش خودم این غبار کم زده است

خبر دهد به زبون های شب پرست کسی

که پشت کوه و کمر اقتدار دم زده است

طلسم شب زده ها شهر را به کامش برد

چهار فصل درین کشتزار سم زده است

درین دیار دگر پر نمی زند بلبل

به هر طَرف، شغور و کفچه مار رم زده است

کسی قیاس غم و رنج من نمی داند

ز اشک چشم ترم آبشار نم زده است

غمی به وسعت این غم نمی رسد هرگز

که مرد معرکه را انتحار بم زده است

خدنگ ناز او یکسو غم وطن سویی

به زلف سر کش او اختیار خم زده است

حدیث درد و الم مغز استخوان دارد

که تیغ تیر و پرش بی قرار لم زده است

ق.ب

لیل 25/5/1403

زم - سردی یخ زده

شم - بو، بوینده، رایحه،...

سم- زهر

شغور- کفتار

نخل حسرت

بعد ازین آتش فشانم سینه را پُر غم کنم

نخل حسرت را بسوزم دود را پرچم کنم

بیدلان از بوی من گیرند منزل را سراغ

گر دلی با من نجوشد درد را محرم کنم

شکوَه ها بیداد دارد از بلند و پست من

گر نگویم عیب ها را موی چینی کم کنم

عشق و الفت دست ما را بسته بود از پشت ورنه

در رکابم آسمان را زیر پایم خم کنم

در بساطی امتحانگاهِ جنونم قیس وار

هرکه خون از کف نریزد خون او را دم کنم

گر ستیزد مدّعی با یاوه تازی های پوچ

بعد ازین من آشکارا صحبت مبهم کنم

بی حیایی و هوس ها جای الفت می چلد

عشق بازاری ندارد ناله و ماتم کنم

سفله پروردی جهان بوی خباثت میدمد

شاخ سنجد سرکشم تا پوششِ عالم کنم

بس که نازک می تراشد صنعتی خیّال من

صفر هستی را بکاهم دو جهان مدغم کنم

قطره شد دلگیر از طاووس این نیرنگ ها

هرچه پیش آمد نشاید چشم و ابرو خم کنم

قطره بقایی

در پرده نهان است همه اسرار جهان

افکـار و خیـال من و ادوار جهان

یک جام بده سر کشم و مست شوم

زان پیش که تعطیل شود کار جهان

بقایی قطره
No photo description available.