در یک تعریف می توان گفت که انسان حیوان منحصر به فرد اجتماعی است، حیوانات اجتماعی دیگر نیز زیاد است، مثل زنبور عسل، مورچه ها گوریل ها که با نظم خیلی حساب شده و با تقسیم کار مشخص زندگی می کنند؛ اما انسان به مفهوم دیگری اجتماعی است، او در آغوش فرهنگ رشد می کند، فرهنگ که ذاتی نیست و هیج ارتباتی با غرایز او ندارد، بلکه انسان آن را کسب می کند و می آموزد. بنابر این انسان هندی فرهنگ منحصر به کاست و طبقه ای خانوادگی خود را کسب می کند و کسی که در امریکا متولد می شود با فرهنگ امریکایی شخصیت شان شکل میگیرد و یک خانواده مسلمان فرزند مسلمان تربیت میکند، همین طور یک یهودی هم به حقیقت یهودیت باور دارد.
انسان از عهده فرهنگ از آن جهت برمی آید که فقط انسان است که از یک زبان بسیار پیچیده برخوردار است. از برکت فرهنگ است که انسان پیشرونده است، مبتکر است در هرزمانی متفاوت تر از زمان قبلش زندگی میکنند. لباس، غذا، خانه، وسایل رفاهی و روش های برخورد شان با محیط زندگی و اجتماعی شان فرق میکند. در حالیکه حیوانات دیگر دانستنی های خود را دست ناخورده از نسلی به نسلی دیگر منتقل می کنند. برای نمونه زنبور عسل از زمانیکه زنبور بوده است به همان شیوه که زنبور های فعلی هستند زندگی میکنند. با همان کندو و نظام اجتماعی خود شان بدون هیج تغییر. از لحاظ زیست شناختی بین ما، مصریان، یونانیان و انسانهای دیگری که هزاران سال پیش زندگی می کردند، تفاوتی وجود ندارد. اما دانستنی های ما به میزان غیر قابل مقایسه از آنها بیشتر است و این دانستنی ها کلا در قالب فرهنگ از نسلی به نسلی دیگر انتقال پیدا می کند و انباشته می شود و هر نسلی را در یک پله بالاتر از نسلی قبلی قرار میدهد و انسانها ادامه دهندگان راه نسلهای قبلی است البته بگونه ای که متفاوت تر از گذشته گان خود عمل می کنند.
انسانها از جهت زندگی اجتماعی یا زندگی گروهی سازمان یافته، باجانوران و حیوانات زیادی وجوه اشتراک دارند ولی فرهنگ تنها از آن انسان ها است. با یک تعبیر دیگر می توان گفت که انسان موجودی است که به هستی خود آگاهی دارد و زمان برای او دارای سه بعد است : گذشته ، حال و آینده. این سه بعد از وجود انسان جدایی ناپذیر است انسان در زمان حال حامل تاریخ و گذشته خود است، که حاصل آن همان موجودیت، وضعیت و فرهنگ او است. در زمان حال و بر مبنی آن نسبت به آینده جهت گیری می کند. هر انسان از آنجا که به گذشته خود آگاه است، دارای تاریخ است و شخصیت او تداوم آن تاریخ، از آنجا که دارای تاریخ است، انسان است. اگر کسی هوشیاری خود را در اثر کدام حادثه از دست بدهد، مثلا: دیوانه شود یا به حال بی هوشی مدام بیفتد، تاریخ و خود را از دست داده است و در این صورت به گیاه یا حیوان مبدل شده است. تاریخ فردی انسانی در عین حال که تاریخ فردی اوست، رابطه مستقیمی دارد با تاریخ جمعی که او در میان آنان چشم باز کرده و تکوین یافته است و به سبب پیوند مشترکی که انسان ها باهم دارند با تاریخ مشترک گره خورده است و از آن جدا نیست، زیرا در واقع انسان با حضور در جمع و در رابطه با دیگری است که انسان می شود یعنی به هستی خود و انسان های دیگر و چیزهای کلی و جزئی واقف می شود و با این وقوف دارای گذشته و تاریخ می گردد. فرد انسان با حضور یافتن در جمع و با رشد یافتن در جمع در عین آنکه دارای هویت فردی می شود یعنی دارای نام، منزلت اجتماعی و روابط مشخصی با دیگران به عناوین مختلف می شود، با گرفتن عناصر مشترکی که با نام عمومی فرهنگ خوانده می شوند، هویت جمعی نیز پیدا می کنند. فرهنگ است که نوعی همسازی میان رفتار و اندیشه را در میان مردمی که در جامعه خاصی زندگی می کنند، تا حدی ببار می آورند.
تاریخ انسان تاریخ مکتوب کسانی نیست که در گذشته دور یا نزدیک در سرزمین معین زندگی کرده اند؛ تاریخ جنگ ها و فتوحات و شکست ها نیست؛ بلکه آن رسوبی از گذشته است که از فیلتر زمان گذشته و در وجود انسان حاضر متبلور شده و شخصیت فردی یا جمعی انسان کنونی را ساخته است و تاثیر مستقیم روی افراد جامعه گذاشته است، تاریخ مکتوب فقط یک گذارش از آنچه در یک جامعه از گذشته های دور روی داده است برای نسل های بعدی است ولی آنچه اصالت تاریخ را شکل میدهد مجموعه از تاثیرات است که بصورت معنوی حساسیت افراد یک جامعه را در انجام دادن و انجام ندادن اعمال تعیین میکند.
به تعبیر تایلور؛ فرهنگ عبارت از مجموعه کلی است که دانش، اعتقاد، هنر، قانون، اخلاق، رسوم وهرگونه قابلیت ها و عادات دیگری را در بر می گیرد، که انسان به عنوان عضوی از جامعه، آنها را فراچنگ خود می آورد. پس به صورت خلاصه می توان گفت که فرهنگ جامعه انسانی هویت، شخصیت جامعه بشری را می سازد. فرهنگ و نیروهای فرهنگی حتی به زیست شناسی انسان شکل می بخشد، نیروهای فرهنگی زیست شناسی انسانی را پیوسته قالب بندی می کند؛ نگرش متفاوت به زیبایی نیز وابسطه به فرهنگ است مثلا در افریقا زیبا ترین زن کسی است که موهای سیاه و مجعد داشته باشد و لبان کلفت، کمی پشت خمیده و رنگ پوست آن سیاه باشد در بعضی کشورها زیبایی زن در لاغری و پوست سفید آن نهفته است؛ سنت های فرهنگی اند که برخی فعالیت ها و قابلیت ها را تقویت و برخی دیگر را تضعیف می کنند. فرهنگ یک جامعه است که کارها وفعالیت ها را به زنانه و مردانه تقسیم بندی می کند.
تقسیم کار در جوامع به گونه است که اگر یک کار و فعالیت را مرد ها انجام میدهد همان کار را در جامعه دیگر معمولا زنها انجام می دهند، در بعضی از قسمت های هند مردها لباس می شویند و زنها کار شخم زدن زمین و جمع آوری حاصلات آن را به عهده دارند؛ در حالیکه در افغانستان زنها در یک خانواده لباس شستن را وظیفه خود میدانند که اگر شوهر چنین کار را بکند در واقع ننگ بزرگ برای زنش محسوب می شود.
در نورستان اگر مردها هیزم بیاورند، یک کار غیر اخلاقی، دیدنی و خنده آور محسوب می شود، در مناطق مرکزی و در بسیاری از مناطق دیگر، کارهای فزیکی زیاد، هیزم آوردن امثال آن برای زن لکه سیاهی در چهره ای شخصیت شوهرش ایجاد می کند. پس فرهنگ تعیین کننده کنش انسان است.
فرهنگ تمام بخش های زندگی اجتماعی یک جامعه را شامل است که به هر اندازه که فرهنگ غنی و پویا باشد به همان اندازه جامعه را رشد میدهد و به هر اندازه که فرهنگ بسته باشد و راکد، جامعه نیز شکننده و عقب مانده می میماند. برای مثال ما نمی توانیم از نقش بسیار اساسی فرهنگ و اخلاق پروتستان در مقایسه با کاتولیک و آرتودوکس در رشد کشورهای اروپایی منکر شویم. فرهنگ یک قالب زندگی است که انسان ها وقتی متولد میشود خود بخود در آن جابجا میشود و با پذیریش آن معیارهای خوبی و بدی زندگی را تعیین میکنند و در مقابل بخش های مختلف فرهنگ های دیگر واکنش نشان میدهند. این واکنش ها حتی منجر به جنگ و قتل و غارت نیز میشود. پذیریش فرهنگ اجباری است و کمتر کسی یافت می شود که به خوبی و درست بودن فرهنگ شان شک کند، بناءً توده ها حقیقت فرهنگ شان را که شامل دین، مذهب نیز میگردد ایمان دارند و برای حفظ آن حاضرند با افتخار جانش را از دست دهند.
تغییرات فرهنگی در جوامع که سطح سواد پائین است و مردم کمتر گزینش و برخورد عقلانی میکنند به کندی پیش میروند چون روند تغییرات فرهنگی را کسانی تعیین میکنند که به باورهای خود شک میکنند و و اجزای فرهنگ شان را در ترازوی عقل سبک و سنگین میکنند. چون فرهنگ برای جامعه انسانی است و کسانی که باور به کمی و کاستی های فرهنگ شان دارند در رابطه به فوائد و نواقص آن برای جامعه شان خوب و بد میکنند. در حالیکه اکثریت مردم فقط باور دارند که فرهنگ شان عالی است و باید از رسوخ فرهنگ های دیگر جلوگیری به عمل آید. اما اینکه چطور؟ با چه معیار؟ و چرا؟ پاگذاشتن در حریم ممنوعه و خط سرخ محسوب میگردد. اما جوامع هم وجود دارند که صدف، لولو و مرجان فرهنگ های جوامع دیگر را جمع میکند و در داخل فرهنگ شان جا میدهند و فرهنگ شان را بارور میکنند.
+ نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 16:15  توسط محمد یونس زکی
|
