دست نه پا براي نوشتن
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 ساعت 20:35
سونوشت
تقدير
با پاهاي انسانها نوشته مي شود
تقدير
با پاهاي انسانها نوشته مي شود
...
سه شنبه پانزدهم آبان 1386 ساعت 13:21
از شش روز بدين سو صحبت كرده نمي توانم. هر لحظه با زباني بي زباني از خدا استدعا مي كنم كه جبريلش را براي من بفرستد. تا من با كمال اشتياق به استقبال او بلند شوم نه براي هميشه چشم هايم را ببندم. و همسفر بقيه انسان ها شوم.
هرگاه دوستانم به سراغ من مي آيند نمي دنيد چه قدر خوش حال مي شوم، و چه قدر متاسر. كه حتا يك تشكر كرده نمي توانم. البته كه به هيچ رباني از محبت آن ها تشكر كرده نمي توانم. اما مي خواهم به جايي تمام گنگ هاي جهان به خدا نفرين بگويم. و بلند بلند به كوچه پس كوچه هاي شهر جار بزنم كه خداي نيست. اگر هست عادل نيست. اما نمي شود. ميوه فروشان كنار خيابانها سيب، انار و انگور مي فروشند. و عساكر به جواب صدا هاي خسته ي شان چوب هدبه مي كند و تازيانه. نمي دانيد چه قدر دلم مي خواهد آنها را كمك كنم؟ اما....
دختركم را كه بعد از مدت طولاني ديدم اسمش را هزار مرتبه كوشش كردم بگويم نتوانستم. اين لحظه چه قدر برايم درد ناك بود نمي دانيد. سعي مي كنم به تنهاي بگريم و بگريم و بگيريم.اما فكر مي كنم سودي ندارد. راستي گيسو جان جهان گيري، اجمل بلوچ زاده را خيلي دوست دارم. هرگاه ميخواهم از آنهابابت زحمات شان تشكر كنم نمي توانم. تمام بدنم را عرق مي گيرد. مات و حيران مي مانم.
اميد شما از نعمت صحبت كردن باز نمانيد. خيلي درد ناك است.خيلي. دوستانم به ديدن من مي آيند. و من شبه يك مجسمه مات و مبحوط بدانها نگاه مي كنم. و گاه گاهي براي شان چيزي مي نويسم.
راستي آنانيكه سراغ من آمده بودند را خواستم لست كنم.
1- گيسو جان جهانگيري
2- اجمل بلوچ زاده
3- راننده آقاي داود نجفي
4- داود نجفي
5- عادله محسني
6- فاطمه حسيني
7- ايمل يوسفي
8- كبير احمد نشاط
9- نگاه
10- شفيق سحر
11- پاييز
12- روح الامين اميني
13- داكتر صاحب مالك خانه ما خانواده شان
14- همسايه ما با پسر شان
15- آقاي محقق زاده
16- محمد محقق زاده
17- آقاي حسين علوي
18- خانم زهرا
19- آقاي اصدي و خانواده شان
20- آقاي محسني و خانواده شان
21- آقاي اميني با فرزند شان
22- برادر بابه كريم
23- علي محقق
24- آقاي حسني
25- احمد دادگر
26- وحيد دادگر
27- آقاي نور علوي
28- آقاي اكبري
29- خانواده شيخ با فامل
30- غذرا عمه
31- استاد لطيف پدرام
32- آقاي بلوچ زاده با خانواده
33- خانواده بابه كريم
34- تمام همسايه ها
35- تمام احالي محل
36- زهرا جان از سي سي اي
37- خانواده علي اميني
38- محمد حسين محقق زاده با خانواده
و قزاران زنگ ديگر از دوستان كه حال مرا بپرسند. اي كاش حتا فقط مي توانستم بگويم تشكر.
دنيا چه بد است، خدا چه بي رحم و نا عادل شايد نفهميد به چه پيمانه.
هرگاه دوستانم به سراغ من مي آيند نمي دنيد چه قدر خوش حال مي شوم، و چه قدر متاسر. كه حتا يك تشكر كرده نمي توانم. البته كه به هيچ رباني از محبت آن ها تشكر كرده نمي توانم. اما مي خواهم به جايي تمام گنگ هاي جهان به خدا نفرين بگويم. و بلند بلند به كوچه پس كوچه هاي شهر جار بزنم كه خداي نيست. اگر هست عادل نيست. اما نمي شود. ميوه فروشان كنار خيابانها سيب، انار و انگور مي فروشند. و عساكر به جواب صدا هاي خسته ي شان چوب هدبه مي كند و تازيانه. نمي دانيد چه قدر دلم مي خواهد آنها را كمك كنم؟ اما....
دختركم را كه بعد از مدت طولاني ديدم اسمش را هزار مرتبه كوشش كردم بگويم نتوانستم. اين لحظه چه قدر برايم درد ناك بود نمي دانيد. سعي مي كنم به تنهاي بگريم و بگريم و بگيريم.اما فكر مي كنم سودي ندارد. راستي گيسو جان جهان گيري، اجمل بلوچ زاده را خيلي دوست دارم. هرگاه ميخواهم از آنهابابت زحمات شان تشكر كنم نمي توانم. تمام بدنم را عرق مي گيرد. مات و حيران مي مانم.
اميد شما از نعمت صحبت كردن باز نمانيد. خيلي درد ناك است.خيلي. دوستانم به ديدن من مي آيند. و من شبه يك مجسمه مات و مبحوط بدانها نگاه مي كنم. و گاه گاهي براي شان چيزي مي نويسم.
راستي آنانيكه سراغ من آمده بودند را خواستم لست كنم.
1- گيسو جان جهانگيري
2- اجمل بلوچ زاده
3- راننده آقاي داود نجفي
4- داود نجفي
5- عادله محسني
6- فاطمه حسيني
7- ايمل يوسفي
8- كبير احمد نشاط
9- نگاه
10- شفيق سحر
11- پاييز
12- روح الامين اميني
13- داكتر صاحب مالك خانه ما خانواده شان
14- همسايه ما با پسر شان
15- آقاي محقق زاده
16- محمد محقق زاده
17- آقاي حسين علوي
18- خانم زهرا
19- آقاي اصدي و خانواده شان
20- آقاي محسني و خانواده شان
21- آقاي اميني با فرزند شان
22- برادر بابه كريم
23- علي محقق
24- آقاي حسني
25- احمد دادگر
26- وحيد دادگر
27- آقاي نور علوي
28- آقاي اكبري
29- خانواده شيخ با فامل
30- غذرا عمه
31- استاد لطيف پدرام
32- آقاي بلوچ زاده با خانواده
33- خانواده بابه كريم
34- تمام همسايه ها
35- تمام احالي محل
36- زهرا جان از سي سي اي
37- خانواده علي اميني
38- محمد حسين محقق زاده با خانواده
و قزاران زنگ ديگر از دوستان كه حال مرا بپرسند. اي كاش حتا فقط مي توانستم بگويم تشكر.
دنيا چه بد است، خدا چه بي رحم و نا عادل شايد نفهميد به چه پيمانه.
...
سه شنبه پانزدهم آبان 1386 ساعت 13:0
زبانم لال گويا لال گشتم كمي فارغ ز قيل و قال گشتم
ورق زن دفتر تقدير من را كه ناگه بنده ي احوال گشتم
ورق زن دفتر تقدير من را كه ناگه بنده ي احوال گشتم
پرستو
چهارشنبه هجدهم مهر 1386 ساعت 1:22
چه شاعرانه
و سبك بال پر مي كشد و قدم مي زند
كنار رود خانه
و سبك بال پر مي كشد و قدم مي زند
كنار رود خانه
دهكده
چهارشنبه هجدهم مهر 1386 ساعت 1:22
دهكده چه مغموم است
خزان تمام برگ ها را به دريا مي سپارد
و باد با دست هاي خاكي خاك مي بارد
خزان تمام برگ ها را به دريا مي سپارد
و باد با دست هاي خاكي خاك مي بارد
آب
چهارشنبه هجدهم مهر 1386 ساعت 1:20
كجا خواهد برد
حجم اندوه مرا ؟
حجم اندوه مرا ؟
آسمان
چهارشنبه هجدهم مهر 1386 ساعت 1:19
تو اگر لبخندي هديه كني
آسمان آبي را قابي مي سازم
و چشم هاي تو را در آن به جاي ماه و خرشيد مي گذارم
و بر ابرو هاي تو ديوار چين را رسم مي كنم
آسمان آبي را قابي مي سازم
و چشم هاي تو را در آن به جاي ماه و خرشيد مي گذارم
و بر ابرو هاي تو ديوار چين را رسم مي كنم
چشم پنجره
چهارشنبه هجدهم مهر 1386 ساعت 1:15
براي تقبيح نگاه تو
من نه پنجره چشم هايش را بست
من نه پنجره چشم هايش را بست
نجوا
چهارشنبه هجدهم مهر 1386 ساعت 1:14
من و ماه
من و كاج
در تنهايي سهم گين
به وسعت يك دشت
طلوع خرشيد را
به نجوا نشسته ايم
من و كاج
در تنهايي سهم گين
به وسعت يك دشت
طلوع خرشيد را
به نجوا نشسته ايم
خواب
چهارشنبه هجدهم مهر 1386 ساعت 1:13
پنجره ها در خواب بودند
كاج بلند
به ماه سلام مي كرد
و كبوتران سپيد
در سپيده دم
طبيعت را براي كاج نه ببخشيد
براي خود شان
زمزمه مي كردند
كاج بلند
به ماه سلام مي كرد
و كبوتران سپيد
در سپيده دم
طبيعت را براي كاج نه ببخشيد
براي خود شان
زمزمه مي كردند

